«زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد، زیبایی بدنش را نشان نمی دهد.»
«من تو را دوست دارم...
تو دیگری را...
دیگری، دیگری را...
و این چنین است که ما تنهاییم...»
«در نهان به آنانی دل می بندیم
که دوستمان ندارند؛
در آشکار از آنانی که دوستمان دارند
غافلیم؛
و شاید این است دلیل تنهاییمان...»
«می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند
ستایش کردم، گفتند خرافات است
عاشق شدم، گفتند دروغ است
گریستم، گفتند بهانه است
خندیدم، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم»
«دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن، سخت تر از کویر است...»
«درد من حصار برکه نیست،
درد من زیستن با ماهیانی ست
که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده...»
«خدایا!... رحمتی کن، تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد!...
قوتم بخش، تا نانم را، و حتی نامم را، در خطر ایمانم افکنم!...
تا از آنانی نباشم که، پول دین را می گیرند، و برای دنیا کار می کنند!...
بلکه از آنانی باشم که، پول دنیا را می گیرند، و برای دین کار می کنند!...»
«شمع تنها موجودی است در این عالم که در انبوه جمع، تنها است.
در بحبوحه خلق ساکت است. قلب انجمن است و بیگانه با انجمن.»
«خدا دوستدار آشناست، عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت...»
«من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.»
«قرآن! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هروقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند"چه کس مرده است؟" چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است.
قرآن! من شرمنده توام اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام. یکی ذوق می کند تو را بر روی برنج نوشته، یکی ذوق می کند که تو را فرش کرده، یکی ذوق می کند که تو را با طلا نوشته، یکی به خود می بالد که تو را در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و ...
آیا واقعاً خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند، آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند... اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند"احسنت...!" گویی مسابقه ی نفس است...
قرآن! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای، حفظ کردن تو با شماره صفحه، خواندن تو از آخر به اول، یک معرفت است یا یک رکوردگیری؟
ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند، حفظ کنی، تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند.
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو. آنان که وقتی تو را می خوانند حظ می کنند، گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایمتنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم... قرآن را سالهاست که به آتش کشیده ایم.»
ما را در سایت خرید پروژه های دانشجویی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: malheh
بازدید: 103