ماجرا از جایی شروع شد که بابا که چندین سال تهران کار کرده
بود اومد یزدو رفت خونه خواهرش موقع خارج شدن ازخونه یه
دخترو میبینه و صددل عاشق میشه به خواهرش میگه این دختره
رو میخوام و ازجایی که مادربزرگم عاشق اولاد پیغمبر بود
دودستی دختر بهش دادن تو مراسم عروسی بابا پسر عموی
بابا میگه منم میخوام ازدواج کنم که بابا میگه بیا دختر عمه خانم
منو بگیر اینا خانوادگی عاشق اولاد زهرا هستن بهت میدن و این
شد که پسر عمو هم شد داماد عمه ی مامان و منو سادات
(دختر همین پسرعمو)و دایی حسن باهم به دنیا اومدیم
خونه هامو روبروی هم بود خونه بابابزرگ من کوچیک بود
وفقط ما و بابابزرگ باداییها باهم زندگی میکردیم اما خونه بابابزرگ
سادات که بعدها شد پدرشوهر من خیلی بزرگ بود دوتا از چهل
تا زنی که داشت تو یه خونه و عروس و داماد هاش. یه حوض
خیلی بزرگ داشتن که همیشه دورتادورش خانما نشسته بودن
یاظرف میشستن با رخت. پدرشوهرم دیکتاتور بود کسی
حق نداشت تو خونه ش بیکار باشه کلی دستگاه نساجی داشت
و زنا و بچه هاش باید میرفتن پشت دستگاه.. یه رنگرزی
خیلی بزرگ هم کنار خونه بود که من خیلی ازاونجا میترسیدم
اخه تاریک بودو یه پاتیل بزرگم کنارش. ریسمانها رو خودشون
رنگ میکردن و میبافتن ازبوی ریسمانها متنفر بودم وقتی
پهن میکردن رو چوبها تاخشک بشه منظره بدی داشت..
همیشه حسرت خونه اونا رو داشتم که اینقدر شلوغه شاید
چهل نفر بودن الان حوصله شمردن ندارم .. بعدها بابای
منو پسر عموش باهم تو یه کوچه دوتا زمین درست
روبه روی هم میخرن و بازهم باهم همسایه شدیم تا اینکه
منو دادن به دایی سادات و شدم زنداییش و بعد چند سال هم
دایی حسن اومد شد داماد عمه یعنی شوهر خواهرشوهر
من و شوهر خاله سادات و این شد که دیگه این مثلث به هم نخورد
البته سادات عروس یه خانواده دیگه شد اما شوهرش خیلی خیلی
خوب بود به رابطه مون بیشترازقبل کمک کرد وهمیشه باهم
بودیم تاسال 88...یاد اون روزها هم بخیر دورانی بود واسه خودش ...
...................................................................................................
به سلامتیه لبخندی که کمکت میکنه برا همه توضیح ندی حالت داغونه...
ما را در سایت خرید پروژه های دانشجویی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: malheh
بازدید: 78